الصفحه العربیه English page صفحه فارسی

يکی بود يکی نبود  

قسمت اول

چکيده دفتر به روايت شعر

 

قصيده ای که از نظرتان می گذرد چکيده اين دفتر به روايت شعر است. بنای اين قصيده بر کاربرد افعال جعلی (با ترکيب اسم و پسوند «يدن») است. ريختن اسماء در قالب های فعلی ويژگی بارز زبان عربی است. اعراب از اسم قميص در باب تفعّل فعل جعلی می سازند، و بجای لبس القميص (پيراهن پوشيدن) در يک کلمه تقمّص می گويند. يا کلمة فرنگی «تلفن» را در باب فعلله بکار می برند، و در تلفن يتلفن صرف می کنند. و هزاران مثال ديگر. و به اين رويکرد اصطلاحا «نحت» می گويند.

زبان فارسی اما فاقد اين ويژگی است. و چون از دسته زبان های هند و اروپايي است اين خصلت را بر نمی تابد. نويسنده از ديرباز مايل بود اين سياق را در شعر فارسی بيازمايد، و چون اشعاری از مرحوم طرزی افشار شاعر عصر صفوی بر اين نمط يافت، رغبت بيشتر کرد، و قصيده زير بر اين سياق است:

 

دوشينه من از خواب پريدم

 

دوشينه به يکباره من از خواب پريدم    

از تخت بپـــــــــاييدم[1] و آرام خزيدم

تا آن که نخسبم دگر و هيچ نچرتــم    

دوشيدم[2] و چاييدم[3] و يک قهوه دميدم

در خلوت شب جلوت افکار تجلّــيد   

تا يکسره در طيف خيالات خليــــدم

انگار که از قيد مکان ها شـــدم آزاد    

يا آن که به ژرفای زمان ها سفريــدم

در ذهن تماشيدم دوران جــــــــوانی 

از خاطرة کودکی خود عـــــــجبيدم

گويا که نشستم به تماشای همه عـمر    

يا زمزمة گردش ايام شــــــــــــــنيدم

از اوّل بچّيدن و از دورة خــــــــردی 

کز فرق سرم تا نوک پا نيم وجبــيدم

از لذّت دنيای طفولت گسلــــــــيدم  

از شيطنت و بازی مستانه رهيــــــــدم

ازگرگی وقايم موشک وازپل وچفته      

از ترتری و بازی هف سنگ بــــريدم

روزی پدرم سخت در آغوش فشــردم 

نازيد مرا چندی و می داد نــــــويدم

می گفت که بايست بدرسی و بمـشقی  

تا آن که کنی پيش خدا روی سپيدم

من حضرت ختمی را در خواب بديدم  

من دست تو در دست شريفش بهليدم

دستم بگرفت او و مرا برد به مکـــــتب

تا شيخ بياموزدمی علم مفــــــــــــيدم

در حلقة جمعی پسر پر شر و پر شـــور

ترسان و هراسان وسط جمع چپــــيدم

هرگز نفراموشم آن روز نخـــــــــستين        

چون جوجه بلرزيدم ويک گوشه خميدم

ملا پسری را به فلک بست حـــــــسابی       

او هی فلکيدی و من از ترس تکـــــيدم

کم کم شدم آرام وبه همراهی آن شيخ   

چندی سور از آخر قرآن حفظـــــــيدم

گه جزوة «پنجلحم»[4] وگه «عمّ» می آموخت       

تا سبک هجی کردن قرآن بلديــــــدم

کشتم خودم آن دوره به تکرار و به اصرار         

تا «ب دو زبر بنّ و دو زير بنّ زبريــدم[5]

يک چند بمشقيدم و و از ابجد و هــــوّز        

حطّی کلمن سعفص و ثخّذ ضظغـيدم[6]

آن شش که مغايب بود آن را سه مذکّر   

بعدش سه مؤنّث همه را می صرفــيدم

اعشوشب را هر شب و استصبح را صبح

يک ضرب ضربنا ضربوا می ضربيدم

بذری که بپاشيدمش آن روز به مکتـب   

سرتاسر عمر از ثمرش می درويــــدم

از نوچه نهالی که در آن برهه بکشــتم   

ميويدم و از بار و برش می ثـــمريدم

القصه: به لطف پدر و همّت اســــــتاد

رفتم به دبستان و در آن جا دبســيدم[7]

بار دگر از وحشت آن روز نخســـتين

         فی الفور فراريدم و از جای پريــــدم

از ترس مدير خپل و ترکة نمـــــناک   

بگريختم و ناله و فرياد کشــــــــــيدم

هر بار که در گوش کسی می شتلقّيد     

چون مرده کف مغسله من می سکتيدم

از ياد نبردم که يکی طفلک معــصوم    

در زير کتک داد همی زد: غلطــــيدم

او بس که بزد ضجّه تريد[8] عاقبت کار   

من بس که زدم قهقهه گويی ترکــيدم

بيچاره همی مادرم آن روز به صــحرا   

می گشت پی من که چنان برق دويدم

بگذشت سه روزی و من آرام شدم رام  

گل کردم و دل از دل استاد قپـــــــيدم

چون غنچه شکفتيدم وچون مرغ پريدم  

چون کبک خراميدم وچون چشمه جهيدم

ناظم به همه صبح مرا می بغليــــــــدم

تا در سر صف بر کف کرسی بنــــهيدم

تا می بتلاوم نفسی زآيـــــــــت قرآن          

کس می نتلاويد بدان سان که تليـــدم

هم مدرسه رفتيدم و هم حوزة عــلمی   

من مدرسه با حوزة علمی جمـــــــعيدم

هر درس که در نزد معلّم قرئيــــــــدم

درسيدم و مشقيدم و خوش خط کتبيدم

در مدرسه شيميدم و فيزيـــدم و آن گاه

يک چند رياضيدم و آخر ادبـــــــــيدم

در حوزه بصرفيدم و نحويدم و زان پس 

يک چند بفقهيدم و آخر حکمـــــــيدم

در فهم معمّای اشارات و در اســـــــفار        

شب تا به سحر گرد خودم می پلــــکيدم

در شهر صفاهان چو به دانشکـــده رفتم          

دنيای نوی گشت در آفاق پــــــــــديدم

هرچند که صرفيدم و نحويدم و در کار

         پيوسته تلاشيدم و در گل نتــــــــــــپيدم

هر چند بلاغيدم و از هر کـــــس ديگر

در درس بپيشيدم و واپـــــس نرميـــــدم

اما به مصاف سپه شاه دغـــــــــــل نيز        

يک لحظه نياسودم و و هرگز نلمــــــيدم

در صحنة دانشگه و در کوی و خــيابان 

تکبير زنان مشت بر آنــــان گرهيــــــدم

بر خويش حراميدم هر بوالهوســــــی را        

بی باک به جان محنت هر رنج خـــريدم

چون سر به در هر کس و ناکس نخميدم

انگشت ندامت به دهانــــم نجـــــــويدم

در اوج جوانيم از اين سوی واز آن سوی

من دخترکان و زنکان را نچــــــريــــدم

من چشم به آغوش طبيعت بصــــــريدم        

من گوش از آهنگ حقيقت نکــــــريدم

از تنبليم کشک نسابيدم و هــــــــرگز 

سمّاق نميکيدم و آلوچــــــه نچـــــــيدم

همواره برم وقت طلا بود، از اين روی  

هر لحظه در انديشة ســـرّی ســـــــپريدم

تا آن که خدا از کرم خود کرميــــدم    

با همسرک فاضلــــــــکی ازدوجـــــيدم

اين جمع ثنايي بثلاثيد و رباعـــــــــيد

با مهديک و مريمـــــــکی کرد مـــزيدم

من مزّة شيرينی ايمان و تب عـــــــشق         

در خلوت سلّول و سيه چال چــــــــشيدم

يک روز چنان سخت به زنجير زدنـدم

         کز درد بپيچيدم و در خون بـــــــخــليدم

زندان همگی غرق شپش بود وسه ماهی 

من غرق شپش در کف سلّول کــپيدم

گاهی به صفاهان و زمانی به خراســان  

اينجا هلفيدم من و آنــجا هــــــچليدم

شه رفت و امام آمد و باطل به سر آمد   

از چشمة فجرش بتراويد اميــــــــــدم

آزاد شدم از نفس قدس خـــــــمينـی 

زان لحظه که انفاس خوشش روح دميدم

يک چند به دانشگه لبنان لـــــبن علم            

نوشيدم و نوشـاندم تا خود لبــــــــنيدم

در بلدة بيروت بسی واحد لاهـــــــوت        

درسيدم و دانشکده ای را علمــــــيدم

در «صور» بسوريدم و«صيدا» سمک ناب

صيديدم و در «بعلبکش» بعلبکــــيدم

در مشرق و در مغرب لبنان جبل و دشت        

در کسب تجارب همه جا را سرکيدم

جمعی به هوس بازی وجمعی به صف جنگ    

آن قدر شگفتيــدم کز عقل تهــــــيدم

در دشت جنوب و به جبل عامل لبــــــنان      

بر خيل جوانان مــجاهد گرويــــــــدم

در جبهة شيران بلا ديده هــــــمان نور

ديدم که در اين جبهه به فيضش برسيدم

من در صف پيکار جوانان بسيـــــجی           

اسطورة مردان خمينی همه ديـــــــــدم

ياران چه رهيدند سبکبال پريــــدنــد            

من اين همه را ديدم و از خود خجليدم

آنان ملک مرگ در آغوش کـشيدند               

چون شير که از سينة مادر بمکــــــيدم

                                           *************

باری به کجا بودم وچون شد که چنين شد؟       

افسار سخن از قلم خود گـــــــــسليدم

اين طيف خيال است که از مکتـــب ملا

از چوب فلک تا فلک يار کشيـــــدم؟

يا شوق وصال است؟ ندانم ز چه اين سان        

کوچيدم از اينجا و به آنجا ســـــفريدم

خاقانی ! از اين لحظه بخاموش!که در صمت     

سرّی بنهيده است که در حرف نــديدم

«اين را عيان است چه حاجت به بيان است؟»    

وان را که نهان است نهان دار در اين دم

 



[1] پايين آمدم

[2] دوش گرفتم

[3] چای نوشيدم

[4] جزوه ای آموزشی در مکتبخانه شامل پنج سوره که با الحمد شروع می شد.

[5] از بر کردم

[6] ثخذ ضظغ را ياد گرفتم، اين کلمات مجموع حروف عربی برای حساب جمّل است.

[7] دبستانی شدم.

[8] خودش را تر کرد.

   پيش گفتار

سرنوشت هر کس در کارگاه بزرگ طبيعت دفتري است که با ولادت او گشوده می شود، و دير يا زود يا با جسمش به خاک فراموشی سپرده می شود، يا در کتابخانه تمدن بشری به ثبت می رسد، تا ديگران از فراز و نشيب زندگيش عبرت آموزند، از بي ادبيش ادب بياموزند، يا به اسرار پيروزيش دست يابند، و نردبان ترقي خود کنند.

من نيز فترتي با خويش گلاويز شدم، و در ثبت و ضبط خاطرات روزگار ناقابل خود انديشه کردم. به دلم خطور کرد که دفتر عمرم را برای ديگران بگشايم و سفره دل را برای همگان بويژه فرزندان دلبندم مهدي و مريم و شاگردان پرنشاطم باز کنم، باشد که فرازهاي مثبت زندگيم مشعل راهشان گردد، و فرودهای تاريک لغزشهايم هشدار شبهای تارشان شود.

تلاش خواهم کرد در تداعی حوادث و خاطرات جانب اختصار را از کف ندهم. و بجای تحليلهای مستقل در قالب نوع گزارش، احساس خود را حوادث بيان کنم.

از آغاز بر اين نکته واقفم که نسل ما را با نسل نو اختلافات فراوان است.  و هرچند مختلفات را به عدد، انبوه تر از مشترکات می دانم، اما ارزش مشترکات را بيشتر می بينم.

در شيوة نگارش طبعاً سياقی اديبانه را دوست تر دارم، و کاربست نثر روان برايم تکلف است. اما در اين اوراق نثر روان را با استعمال ترکيباتی که فضای آن خاطرات را  تداعی کند مناسب تر يافتم.

اميدوارم فتح اين باب نه با وسوسه ای شيطاني که با الهامی ملکی آغاز و انجام يابد.

رب أدخلني مدخل صدق و أخرجني مخرج صدق واجعل لي من لدنک سلطانا نصيرا.

 

نسبم :

نگارندة اين دفتر : محمد فرزند کريم فرزند تقی فرزند کريم فرزند تقی فرزند کريم فرزند ابراهيم فرزند يوسف است. نام پدر بزرگم که در محله ماشاده رهنان اصفهان می زيست (با انتساب به جدش) تقی ابراهيم يوسفی بود. اما سرنوشت او را به استخدام ژاندارمری (آژداني) زمان رضا خان درآورد ، و به جهرم و فسا و شيراز منتقلش کرد، و آنجا نام خانوادگی خاقانی را به احترام شاعر پرآوازة ايران خاقانی شروانی برای خود برگزيد. او در منطقة فسای فارس همسرش ماهرخ و فرزند خردسالش کريم را به اين سو و آن سو و اين پاسگاه و آن پاسگاه با خود يدک می کشيد و با اشرار (و شايد اخيار) درگيری های نظامی فراوان داشت. سرانجام در پاسگاهی در شيراز با ضربه لگد اسبی در اسطبل اسبان ژاندارمری جان باخت.

مادرم :

مادرم معصومه ده بزرگی بود. اهل شيراز. براي ما آيينة گذشت بود و فداکاری. در حالی که پدر روحيه ای ارتشی داشت و سال به سال بچه هايش را نمی بوسيد و صبحها با يک بار شنيدن کلمه محمد که با حاء حطّي و به سان افسر گارد تشريفات تلفظ می کرد از رختخوابم بيرون می پريدم، مادرم اما تلاش می کرد اين کمبود محبت را جبران کند و در اين کار افراط می کرد. آرام از خواب بيدارم می کرد گاه به اندازه نيم ساعت، تا رنج از خواب پريدن های پدرانه را بزدايد.  او مرا در خانه ای در زاجان رهنان روی دو خشت به دنيا آورد. در کودکی به بيماری سختی دچار شدم و اميدی به زنده ماندنم نبود. و مادر مرا نزد حکيمی می برد در اصفهان به نام آقا حسن. حکيمی بود حاذق و مرا علاج کرد. يکبار طبابت کرده بود به دختری که از دل درد در شرف مرگ بود 4 ليتر روغن کرچک بخورانند. می گفتند با اين کار استفراغ کرد و قورباغه ای که هنگام نوشيدن آب وارد معده اش شده بود خارج شد. او برای طبابتش پول نمی گرفت. من ديدم که وقتی مريضها روی ميز کارش پول می گذاشتند به پول ها دست نمی زند و با تخته ای آنها را درون سطلی می ريزد تا به مستمندان دهد.

مادر هر روز صبح يک زرده تخم مرغ در گلويم می انداخت. او بود که گهگاه مرا به شهر می برد. اتوبوسهای شهر اصفهان سي شاهی (5/1 ريال) کرايه می گرفتند و تمام شهر را می گرداندند. اولين بار که اتوبوس واحد سوار شديم غر می زد که کرايه گران شده و به 2 ريال افزايش يافته است.

مادر سواد نداشت اما يک دنيا عطوفت بود. آزاد و بی تعلق به مال و منال دنيا. عمری با سختيها دست و پنجه نرم کرد و صبوری کرد. اواخر عمرش همواره آرزوی مرگ می کرد. آخرين بار که بيمارستان بردمش ناخواسته دست مرا بوسيد و گفت من ترا دعا می کنم و تو هم اجل مرا از خدا بخواه. فردای آن روز سبکبال به ديار باقی شتافت. در مراسم ترحيمش از وفور و ازدحام جمعيتی که به ما سرسلامتی می دادند همه ابراز شگفتی می کردند. در رثايش چنين سرودم :

 

پدرم :

پدرم کريم نام داشت. و هرچند اين نام اسم علم خدا نيست و بر بشر نيز اطلاق تواند شد، ترجيح می داد که عبد الکريم خطابش کنيم.

او خاطراتي از کودکی و جوانی اش برای من نقل می کرد. پشت يکی از عکس های قديمی اش نوشته بود:

به عکس عمر من اي عکس يادگاری باش   

نشانه ای زمن و دورة جوانی باش

و از خودش می گفت که با ابراز ذکاوتش در ارتش شاه استخدام شد و با مختصر سوادی که از مکتب آموخته بود ابتدا به سرکارگری کارگران ساخت اسفالت و سپس به منشی گری گماشته شد، و با گرفتن مدرک 6 نظام اکابر تايپيست منطقة نظامی شيراز شد، و پس از طلاق دادن همسر اول شيرازی اش به دليل امتناع از زندگی با مادرش، اجاره نشين منزلی در دروازه اصفهان شيراز شد، و با دختر صاحبخانه ازدواج کرد، دختری که مادر من شد و نامش همدم ده بزرگی بود.

وی از آغاز جواني برخلاف پدرش و به دلايلی که بر من پوشيده ماند به فعاليتهای مذهبی گرايش فوق العاده ای يافت. در مناسبتهای مذهبی در مرکز هوانيروز اصفهان سخنرانی می کرد. متن سخنان تايپ شده او بايستی قبلا توسط مقامات اطلاعات ارتش شاه کنترل می شد. او تنها کسی که بود که در پادگان حاضر به تراشيدن ريش خود نبود و چندين بار کارش به اخراج کشيد، أما مقاومت کرد. روزگاری وصيت کرده بود که بخاطر 4 سال اول مرحله بلوغ برای او 4 سال نماز و رزوه قضا بجا بياورند اما خود به اين مهم همت گمارد و بار خويش بر دوش ما ننهاد.

مرحوم پدر 26 سال در ارتش ماند، و با درجه استوار يکمی استعفا کرد. و چون روح بلندش بي کاری را بر نمی تافت به رانندگی روی آورد. استوارهای هم قطارش را می ديد که گوشه قهوه خانه ها قليان می کشند و ليچار می گويند. گاهی در خط رهنان بجای کرايه استخوان قمار در دستش می گذاشتند، و آزارش می دادند، و او صبوری می کرد، و با من و فقط با من درد دل می کرد. آرزو می کرد که در حين انجام کار جان به جان آفرين تسليم کند. چندين سال بين شهرها و استانهای ايران به حمل بار مشغول بود. ومن که گهگاه از سر تفنن شاگرد اين شوفر مهربان بودم به ياد دارم که با عرق و جبين و کدّ يمين چگونه ساعتهای متمادی در جاده های پيچ طبيعت ايران چونان جاده های زندگی اش می خراميد و راه های طولانی را در می نورديد و با طبيعت خدا انس می گرفت و می باليد. هرگاه که خسته و کوفته به شهر يا روستايي می رسيد با لباس کار ژنده اش در مساجد بين راه زبان به سخن می گشود و با خطبه ای يا قرائت شعری يا نقل آيت و روايتی دل و جان مردمان را شگفت زده سرشار از اميد می کرد. وقتی روحانی مسجد از اين غريبه سخنور می پرسيد آقا شما چکاره ايد؟ با لبخندی می گفت: من فقط يک شوفرم. او هم از زندگی ساده و بي آلايشش لذت فراوان می برد و هم سر و سرّی با فرشته مرگ داشت. هرگاه کسالتي به او دست می داد و فشار خونش بالا می رفت، فرزندان و نوادگانش را به دور بالين خود جمع می کرد، رو به قبله دراز می کشيد و با لبخندی گرم به آنان وصيت می کرد.

او پس از طلاق دادن همسر اولش دو همسر ديگر اختيار کرد. با مادر من وقتی 9 سالش بود ازدواج کرد، و قبل از تولد من نيز با نامادريم را که قرار بود برای مرد ديگری کارسازی کند برای خود گرفت. و اين دو زن حکايتها داشتند از ناسازگاری، که نتيجه اش خانه بدوشی ما بود از اين سو به آن سو. وپدرم که بدون خواهر و برادری روزگار خود را در شيراز با غربت و تنهايي آزار دهنده ای گذرانده بود، با تکثير نسل و توليد هرچه بيشتر گوينده لا إله إلا الله به بخشی از نياز درونی خود پاسخ می گفت.

دست آورد اين دو ازدواج 12 فرزند بود که يکی تلف شد، و مابقی ماندند و زيستند. در بين کشاکش دائم دو خانوار من وضع ويژه ای داشتم . همواره با برادران و خواهران نا تنی ام و حتی با نامادری ام رابطه ای گرم داشتم. و بازی های کودکانه خود را با محمود و احمد تقسيم می کردم. برادر ناتنی کوچکی نيز داشتم علی نام که به شهادت رسيدو از او سخن خواهم راند.

باری، پدر پس از عمری کار در ارتش شاه پس از پيروزی انقلاب به سپاه پيوست و  در سپاه و بسيج خدمت کرد. مدتی که رئيس بنياد شهيد لردگان استان چهار محال شد، با شوقی زايد الوصف برای فرزندان شهيدان پدری می کرد، و در پشت کوه های ستبر زاگرس ساعتها با قاطر راه می پيمود تا به خانواده شهيدی در ايلات و عشاير سرکشی کند و کمک نمايد . روزی مرا به روستاهای خفر و خينه در سينه سخت قله کوه دنا دعوت کرد تا سخنرانی کنم. و ما با پيرمردی راهي را طی کرديم که او همواره می رفت و به سختی آن نديده بودم.

 

حکايت من و پدر :

پدر مرا بسيار گرامی می داشت. هر بار که وقت نماز می شد امر می فرمود تا جلو بايستم و به من اقتدا کند. او ملاک امامت را علم و فضيلت می دانست و مرا اعلم از خود می پنداشت. واين تنها دستور پدر بود که هيچگاه اطاعت نکردم و آرزوی يکبار اقتدا به من بر دلش ماند.

من نيز بسيار دوستش داشتم. با افتخار کفش هايش را جفت می کردم. آفتابه اش را آماده می کردم. بچه که بودم صبح های جمعه کله سحر مرا بيدار می کرد و به حمام می برد.  و من از بس بيدار شدن از خواب برايم سخت بود حتی در مسير برگشت از حمامی با اين مشخصات در راه چرت می زدم.

پدر مرا با مسجد و منبر آشنا کرد. به تشويق او از بدو کودکی در مساجد اقامه می گفتم . دفتری مخصوص داشتم که هر بار اقامه را برای دريافت 2 ريال علامت می زدم. سرجمع اين علامتها 60 تومان پول شد و مبلغ هنگفتی بود و دريغ نکرد.

پدر به تدريج پا به سن گذاشت و قامت رشيدش خميده شد، از صلابت آن قد سرو مانند و صدايي با قوت يک استوار ارتش ديگر خبری نبود. با صدايي نرم ما را به اسلام و انقلاب و خط  امام و نماز اول وقت تشويق می کرد. افسوس که در لحظه احتضارش در لبنان بودم. روزی که يکی از دوستان صاعت 7 صبح تماس گرفت و خبر ارتحال او را بمن داد در حال تدريس درس فلسفه به يک دانشجوی لبنانی بودم . کلاس را پس از شنيدن خبر ادامه دادم و سپس خبر را به او گفتم. خونسردی و تحمل من برايش نامفهوم بود. ولی من می دانستم آمادگی پدر را برای اين سفر  و پرواز او را به عالم ملکوت. روحش شاد باد. و من در رثايش چنين سرودم:

پدرم! هجر تو بگسست بسی بنـــيادم      

سنگ بگريست از اين ضجه که من سردادم

ديده از هجر رخت گرچه بسی می بارد      

دلم از وصل تو می بارد و زين دلشـــادم

نغمة نيمه شبت زمزمة قــــــرآن بود      

از میِ ساغر تو مســـــت خراب آبادم  

طاق ابروی تو بد بر سر ما ســاية مهر       

پدرم! چهرة ماهـــــــت نرواد از يادم

در لوای تو شدم همچو نگين عـــزّت      

زانکه در حلقة مستان سر ذلّت ســــادم

در سراپردة محراب تو تکبـــــير زدم      

سر به سجّادة تســــــليم و رضا بنهادم

جز به رعنا صنم ميکده سر خم نکنــم     

من که پشت قد ســـروت به نماز استادم

ای کريم! از تو مدد خواهم و از ربّ کريم 

تا کند از تب و تاب دو جهــــــان آزادم

                                                            بهمن 1374

 

به همه فرزندان خود عشق و ارادت می ورزيد اما برای من حسابی جدا باز کرده بود. می گفت زير قبه طلايي سالار شهيدان در کربلا آنجا که دعای خود را مستجاب می دانست برای من دعا کرده است که با جهاد و اجتهاد در خدمت اسلام باشم و به اجتهاد در دين نايل آيم.

او اين احساس ويژه را در مورد من بيشتر مرهون خوابي بود که برايم ديده بود، رؤيايي غريب که در طول عمر بر رابطة من و او سايه افکند: ألم تر إلی ربک کيف مدّ ظلّ؟ سايه ای که من نيز همچنان زير چترش نفس می کشم و روزگار می گذرانم. نيمه شب جمعه ای را مادرم به ياد می آورد که چگونه پدر از خواب پريده و ساعتها گريسته است، او به رغم اصرار مادرم از رؤيای خويش با وی سخن نگفت تا اول آنرا به تعبير واقعيش برساند. به عادت ساليانی چند آن روز جمعه نيز در محله گورتان اصفهان نماز جمعه را به امامت فيلسوف عارف و متکلم نامی دوران ما مرحوم آيت الله ارباب بجای آورد و سپس با او خلوت کرد و وگفتش که پسری دارم خرد سال و با وی پشت سر پيامبر نماز خوانديم. پس از نماز پسر را جلو بردم و دستش را در دست پيامبر گذاردم و خواستم در حقش دعا کند. حضرت نيز دست نوازشی بر سر او کشيد، و دعايش کرد. مرحوم ارباب بی درنگ پرسيد: نام اين پسر محمد است؟ و پدر با شگفتی پاسخ مثبت داد. او گفت اين پسر متعلق به تو نيست. بلکه از آن پيامبر و در خدمت اسلام خواهد بود. به او توجه کن اما به حال خويش رهايش کن تا خود راهش را بيابد.

اينچنين بود که پدر مرا گونه ای ديگر می نگريست، و محبت می ورزيد. سفارشم می کرد که کمتر با بچه های هم سنم بازی کنم. بيشترين آرزويم داشتن يک سه چرخه و بعدا يک دوچرخه بود، که تا سال دوم دبيرستان از آن محروم ماندم.

ادامه در : قسمت دوم

 
صفحه اصلي

 

زندگی نامه

 

فعاليت هاي علمي، پژوهشي، و اجرايي

(رزومه)

 

اشعار فارسی

 

اشعار عربي

 

عکس ها

 

پايگاه هاي مفيد

 

مداحيان